استاد نوروز اردوخانی پدر کوهنوردی شهرستان میاندوآب
مرد کوهستان،مردی که نامش با کوه و کوهستان عجین شده هم عشق دارد هم شور وشوق،هم شعر میگوید هم اواز میخواند هم خاطره کوه به طول عمرش دارد هم میگریاند هم میخنداند .یک ماشین دارد که در داخل شهر با آن خرج خانواده اش را در میاورد و اگر فرصتی دست داد از کوه به سرنشینانش میگوید. یک ماشین دیگر هم که با آن عاشقان کوه را به کوه میرساند.زیاد پایبند پول و کرایه نیست فقط همین که مردم کوه را دوست داشته باشند و به طبیعت احترام قائل بشوند برایش کافیست.هسته هیچ میوه ای را بدور نمی ریزد نگهشان می دارد فریز می کند وقتی به کوه میرود ان ها را در کنار رودها و چشمه ها می کارد تا زیبایی های کوه دو چندان شود زمین ندارد اما همه کوهپایه ها از ان اوست اب جاری در ملکیت ندارد اما همه ابهای جاری و چشمه های زلال از ان اوست.غصه و غم ندارد غصه او از بین رفتن طبیعت است و بی حرمتی به کوه هاست.وقتی کنارش مینشینی ارامش خاصی پیدا میکنی مطمعن از گم نشدن در کوه ، مطمعن از روشن کردن اتش فوری. قوریی دارد که سنش به تاریخ کشور روسیه برمی گردد.نه سماور میشود خواندش نه قوری، فقط با فرمی که دارد درعرض سه چهار دقیقه باوجود بزرگی و جاداریش بجوش می اید حرف هایش چون از دل برمی خیزد لاجرم بردل می نشیند.تو چنان می پنداری که تاریخ زنده کوهستان است وکوهها خانه اوست. لحن کلامش حکایت از متانت و حیای درونی اوست.تبسمی در چهره دارد که تو از نگاه کردنش سیر نمی شوی.اندام لاغر و کشیده ای دارد که عمری در کوه و کوهستان به همراه سنگ ها وگوَن ها زندگی کرده با انها شب هنگام، ستاره گان و ماه را به نظاره نشسته است. اگه ذره ای از عشق در وجود هرکسی به ذخیره باشد با دیدنش همه چیز را از صورت لاغر و از چشمان عاشقش می شود خواند التماس و درخواست من از خدا حفظ و نگهداری اوست.اگرچه مسئولان قدرش را نمیدانند که انتظار هم نمی رود چرا که قدر زر زرگر بداند قدر گوهر گوهری.صد افسوس که در سرزمین من قدر انسان ها بعد مردنشان شناخته می شود.لکن ما کوهنوردان باتمام وجودمان دوستش داریم و همچو مریدانش پابپای گامهای با محبتش هرجا رود بدنبالش میفتیم چرا که میدانیم او برخلاف بعضی مدعیان دروغگو راهی بخلاف نشناسد پای به بیراهه نگذارد.
دلنوشته ای از همنورد عزیزمان جناب سهراب فیضی زاده